تبليغاتX
مشقهای بچگی
هیچ آدابی و ترتیبی مجو هر چه میخواهد دل تنگت بگو

 

 

سلام و سلام و سلام. دلم میخواست زود براتون بنویسم اما وقتی به وبلاگ یک سپیدار که ژامک عزیز اونو مینویسه سر زدم دیدم دعاهام بیفایده بوده و این دوست نازنینم عشقش رو از دست داده و آهنگی که روی وبلاگش گذاشته به قدری منو به گریه میندازه که چشمم درست نمیبینه. خواهش میکنم هر کس به این وبلاگ سر میزنه به احترام روح بلند مهرداد عزیز ۱ دقیقه سکوت کنه و برای اون عزیز طلب آرامش و برای ژامک گلمون طلب استواری و صبوری بکنه. امیدوارم هرگز رنگ غم نبینید و لبتون جز به خنده باز نشه.روی ماه همگی رو میبوسم.  

نوشته شده توسط مهرانه  در ساعت 2 AM | لینک  | 

 

 

سلام به دوستای نازنینم که مثل همیشه منو با

الطافشون کمک میکنن. امروز که براتون مینویسم تازه از

پیش روانکاو برگشتم خونه و هوا بارونیه!  بعضی

ازدوستان ازم خواسته بودند که فونت مطالب رو مثل

قبل نگه دارم و با دو تاپست آخری راضی نبودند. منم به

همین خاطر دوباره با این فونت تایپ میکنم. ولی

سایزشون و فاصلشون رو درست میکنم که چشماتون

زیاد خسته نشه.  قبل از اینکه برم سراغ ادامهء داستان

خدمت اون دسته از آقایونی ( چون همهء این حرفها رو

آقایون گفته بودند!!) به من دربارهء تام (پسر سیاهه!)

هشدار داده بودند باید بگم که من فقط یک بار دیگه بعد

از سیزده بدر تام رو دیدم اونم امروز جلوی خونه بود

وقتیکه ماشین بیمارستان اومده بود دنبالم و وقتی با تام

سلام و علیک کردم بهم گفت: خوشحالم دوباره میبینمت

و امیدوارم روز خوبی داشته باشی! و دیگه هیچی!

پس برادران غیور ایرانی خودم نگران نباشید چون هنوز این تام

بندهء خدا دست از پا خطا نکرده ولی اگه کرد حتما قول

میدم که خبرتون کنم تا براش دست بگیرید و راحتتر

پشت سرش صفحه بذارید!!

 

 

خوب دیگه بریم سر داستان خودمون.

بله اون روز شرابی منو رسوند خونه و رفت وقتی اومدم

خونه دیدم مهمون داریم خالهء مامانم بود که اومده بود

سر و گوش آب بده و منو ببینه برای نوهء پسریش!  که

من ازشون متنفر بودم از اون جانماز آبکش های واقعی! 

و هی مدام از پسرش که که بابای داماد بود تعریف

میکرد و میگفت: آره مصطفی خیلی حواسش بوده و ن

میدونم اون سالها که مغازه دونه ای فلان قدر بوده ۲ تا

مغازه بغل هم خریده برای نوید و سعید ( پسرای

مصطفی و نوه های خاله خانم!) و اون روز خاله خانم

اومده بود منو سنگین سبک کنه برای نوید جون که خوب

بیچاره خبر نداشت با چه آتیشی روبرو میشه!!

(توی پرانتز بگم که یه بار من با این نوید جون حرف زدم ولی میخوام اونو توی یه پست جدا بنویسم تنها کسی که از من تو ایران رسما خواستگاری کرد و بعد...) 

 

رفتم تو به مامانم گفتم: کیه؟ چه خبره؟ مامانم طبق

معمول جواب درستی نداشت و گفت هیچی خاله اومده

مارو ببینه و بعد دربارهء قابی که توی دستم بود و

شرابی جون برام خریده بود ازم پرسید!! گفتم: هیچی

اینو از مغازهء نزدیک تولیدی خریده ام تا یکی از کارامو

قاب کنم برای شنبه ببریم گالری دیگه!! و بعدش رفتم

توی پذیرایی و با خاله خانم سلام و احوالپرسی و

روبوسی کردم اونم هی میگفت: وای ماشالا چه خانمی

شده مهرانه جون! مامانم با یه استکان چای اومد توی

پذیرایی و گذاشت جلوی

من!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!  داشتم شاخ درمیاوردم

از این کار مامانم از خانمی که میگفت دختر از ۸ سالگی

باید مستقل باشه و کاراشو خودش بکنه و از اونجایی که

من قدم بلند بود برای یه دختر ۸ ساله میگفت دستت که

میرسه و مسلطی و میتونی برای خودت چای بریزی و

ظرفای غذاتو بشوری ( البته این موضوع چند سال توی

خونهء ما عادت شده بود!! که هرکی با جمع غذا ن

میخوره وقتی جداگونه غذا میخوره خودش هم باید

ظرفشو بشوره!) خلاصه ما به روی مبارک نیاوردیم و چای

رو در حالی که خاله جون مدام از ما تعریف میکرد ن

وشیدیم! خاله جون پرسید که چی کار میکنم و طبق

معمول سوال همهء ایرانیها از دانشگاه پرسید و منم

گفتم که نه دانشجو نیستم و قبول شدم و نرفتم و ازاین

حرفا.

 

شب وقتی بابام اومد خونه ٬ سر میز شام خاله جون به

بابام هم به خاطر اینکه من دختر برازنده ای بودم تبریک

گفت! ولی من احساس کردم بابام دیگه منو نمیشناسه

و خیلی هم به خوب بودن من مطمئن نیست! بعد از

شام من رفتم توی اتاقم و داشتم به شرابی فکر میکردم

و یه احساس گنگی داشتم.  فکر کردم بد نیست یه

زنگی به محدثه بزنم اصلا یادم رفته بود که دوستی دارم

و اون روز اصلا تماسی نگرفته بودم و زنگ زدم و خیلی

خلاصه بهش گفتم که امروز روز آخر کارم بود و خیلی

خسته شدم و از این حرفا و اینکه فردا شب زنگ میزنم تا

برای شنبه که قراره با مامانم برم گالری هماهنگ کنم

که از صبح همه با هم بریم ( من و مامانم و محدثه) که

گفت باشه و خیلی سر حال بود و گفت که با پیام قرار

داشته و باید حضوری و سر فرصت برام تعریف کنه که

چی شده.  ولی هر چی شده بود به هیجان انگیزیه

ماجرای خودم نبود به همین خاطر برای شنیدن جریانش

پای تلفن و همون موقع اصرار نکردم.  خلاصه تلفنم که

تموم شد از اتاق رفتم بیرون و دیدم بابام و خاله مشغول

حرفند توی نشیمن و مامانم توی آشپزخونه است فورا

گفتم که به محدثه زنگ زدم برای شنبه! سلام رسوند و

گفت که فردا شب خودش دوباره زنگ میزنه. مامانم فقط

یه اوهوم گفت و بهم گفت که قندونارو پر کنم و بذارم

توی سینی و منم انجام دادم. دو بار سنگینی نگاه مامانم

رو روی خودم حس کردم و آخرش طاقت نیاورد و پرسید

چیزی شده؟ تو فکری؟؟ گفتم: نه٬ نه٬ دارم فکر میکنم

کدوم کارمو قاب کنم چون حوصله کشیدن کار جدید

ندارم. لطف کرد و گفت یه کاری که رنگ آمیزیش به قابت

بیاد دیگه!! حالا نوبت من بود که بگم: اوهوم!! تو دلم

گفتم: (البته به قول محدثه و خواهراش) وای مامانم اینا

تو هم آره!؟ و دوباره رفتم توی اتاقم و اینبار واقعا کارامو

دوباره چک کردم و بالاخره یه طرح آبرنگ داشتم که

خیلی دوسش داشتم و به سایز قاب میخورد و مشکلی

نداشت.

 

بالاخره شنبه از راه رسید و ما محدثه رو سر خیابونشون

برداشتیم و رفتیم گالری!  روز خوبی بود و همه چی

عالی پیش رفت. آقای دلخواه با مامانم طوری حرف زد

که مامانم کاملا مجاب شده بود که محیط امنه! اون روز

تنها اتفاقی که از دست من و محدثه خارج بود و افتاد

اومدن شرابی جون بود!!!! مردک خر!

 

ساعت ۱۲ ظهر بود دلخواه رفته بود مخابرات و من و

مامانم و محدثه توی مغازه بودیم جالبه که مامانم اصلا

یک بار هم نرفت نقاشیها رو تماشا کنه و همین سوژه

ای شد برای شرابی که داد منو از مامانم بگیره!

اینطوری!!

 

شرابی بدون هیچ عکس العمل خاصی وارد مغازه شد و

طوری وانمود کرد که مارو ندیده و رفت ته گالری و از

پایین پله ها آقای دلخواه رو صدا زد ( اون قسمتی که ما

نشسته بودیم با یه ردیف نقاشی از اونجایی که شرابی

رد شده بود جدا میشد).  محدثه رفت سمت شرابی و

گفت: شلام. خوبید؟ ما صداشونو میشنیدیم و گفت که

آقای دلخواه یه یه ربعی هست که رفتند تا مخابرات و

برمیگردند! در ضمن دوستم خانم میرچی با مامانشون

اینجا تشریف دارند برای عقد قرارداد اینجا هستند!!

 

شرابی خیلی شیک و مردونه بود اونروز اومد جلو و با ما

سلام و علیک کرد و ادای آدمای خیلی سر به زیر و

نجیب رو درآورد و به مامانم گفت: خیلی خوش اومدین !

محدثه نمونه کار منو نشون شهرابی داد و گفت اینم

یکی از آثار خانم میرچی هست و فکر نکنید که فقط

خودتون میتونید نقاشیهاتونو اینجا بذاریدا! الان میخوام

اینو بذارم جرو کارای خیلی ویژهء گالری.  شرابی خندید

و به مامانم گفت: حتما توی خونتون خیلی از آثار دختر

خانمتون رو دارید و از اینکه یه همچین دختر هنرمندیدارید

به خودتون میبالید!! اُه مای گاد!! مامانم فقط لبخند زد و

چیزی نگفت. ولی شرابی دست بردار نبود و از مامانم

پرسید خودتون مشغول چه کاری هستید حتما شما هم

نقاشی میکنید! مامانم گفت: نه هر خونه ای یه هنرمند

داشته باشه کافیه. مهرانه جون نقاشی میکنه ما هم

تشویقش میکنیم و دلمون میخواد پیشرفت کنه. مثلا الان

با وجود اینکه اصلا نیازی به کار کردن نداره فقط چون

نقاشی میکنه پدرش موافقت کرده بیاد اینجا و با

دوستش همکاری کنه!!! ( توی دلم کلی حرص خوردم!)

 

شرابی از مامانم دربارهء فرش و رفوکاری سوال کرد.

مامانم گفت که نمیدونه و شرابی سوء استفاده کرد و

گفت: خوب اگه مایل باشید که هنرهای دخترخانمتون

تکمیل بشه من میتونم ایشون رو به یه مرکزی معرفی

کنم که نقشهء فرش میکشند و رفوگری و بافت فرش رو

آموزش میدن!! توی همین حرفا بودیم که دلخواه اومد. و

مارو دعوت کرد به نوشیدن چای و گپ! دوتا صندلی دیگه

آورد و مشغول شدیم. شرابی رو به دلخواه کرد و گفت:

داشتم خدمت خانم میرچی عرض میکردم که دختر

خانمشون و بفرستند کلاس رفوگری قالی! چون با این

ظریف کاری که توی نمونه کارشون میبینم فکر میکنم

توی اون رشته هم خیلی موفق باشن! دلخواه بدبخت

گفت: باید ببینیم خودشون علاقه دارند یا نه! منم گفتم:

بدم نمیاد و دوست دارم کارهای جدید و رشته های

مختلف رو امتحان کنم و خلاصه شرابی از فرصت به

دست آمده استفاده کرد و کار ویزیت خودش رو داد به

مامانم و گفت: من توی کار فرش هم هستم و با این

شوخی که به سلامتی برای جهاز دختر خانمتون اگه به

من سر بزنید تخفیف ویژه ای قائل خواهم شد حرفشو

تموم کرد. من محو رفتار و حرفای شرابی بودم و محدثه

تو فکر بود! کلاسایی که شرابی میگفت و البته اون

آدرسی که به مامانم داد ( برای قالبافی و رفوگری) کم

مونده بود کار دستمون بده چون مامانم گفت: حالا من

سر میزنم و اگه مناسب بود حرفی نیست. آقای دلخواه

پرسید که حرفی از قرارداد زدیم یانه؟ که شرابی گفت:

اختیار دارید قربان شما خودتون میدونید و من دخالتی

نمیکنم. قرار شد من از فرداش برم اونجا البته موقت چون

شرابی بهم گفت اگه کلاسارو بری که دوره اش ۳ ماهه

من خودم برات یه کار خیلی نون و آب دار سراغ دارم و

جایی معرفیتون میکنم که مطمئن باشه. و اونقدر ادای

آدمای پدر مادر دارو درآورد که من بعدها از اینکه به

شرابی گفته بودم بهتره مامانم تو رو نبینه پشیمون بودم.

خلاصه کار من توی گالری شروع شد و فقط ۹ روز طول

کشید. به زودی میام و آپ میکنم.مواظب خودتون باشید. 

نوشته شده توسط مهرانه  در ساعت 2 AM | لینک  | 

 

 

سلام و هزاران سلام به همهء شما دوستان

 خوبم و با سپاس از همهء لطف شما عزیزان.

 قبل از اینکه برم سر ادامهء داستان

 میخواستم در جواب اون دوستایی که چه توی

نظرات عمومی و چه خصوصی از من میپرسن که

 ساکن کجا هستم بگم که من ساکن اروپا هستم

ولی بگذارید کشور و شهرم رو وقتی به

جریانات مهاجرتم رسیدم براتون بگم٬

اینطوری احساس امنیت و آرامش بیشتری

دارم. ممنون.

 

 

 

خوب به روز تاریخی من و شرابی رسیده

بودم.  بله قرار شده بود من اون روز

پنجشنبه رو از صبح تا شب با شرابی جون

بگذرونم و یادمه صبح که رفتم سر قرار

شرابی از همیشه مرتب تر و هیجانزده تر و

شیک تر بود و در ماشینشو که باز کردم و

سوار شدم از بوی ادوکلنش بیقرار شدم. دلم

میخواست برم تو بغلش! اتفاقا بهش گفتم:

چه خبره بابا! میخوای منو بکشی؟! من خیلی

تو رابطه هام با احساساتم راحت بودم و

خودمو به عنوان یه زن جالب و جذاب

پذیرفته بودم و این یکی از چیزایی بود که

دوست پسرام هضم نمیکردند! مردا دوست دارن

به زنا نمره و امتیاز بدن و از زنی که

بهشون بگه: نظر تو برام مهم نیست٬ من به

نظر خودم اگه بیست نباشم نوزده حتما

هستم!! روانی میشن و به هر نحوی که شده

میخوان بهت بگن: نه البته به نظر ما تو

بین چهارده و پونزده در نوسانی!  ولی

شرابی به خاطر تجربهء زندگی و تفاوت سنی

که با من داشت خیلی منو لوس میکرد و

درصدد بود فقط با من حال کنه!  منم که

جوون بودم و در اوج احساسات و عواطف

جوانی و تشنهء رابطه و ازدواج و بچه

و ...!!!

 

 

 

خلاصه راه افتادیم. شرابی جون گفت: امروز

منو ماشینم در خدمت توئیم هر جا تو بگی و

هر چی تو بخوای! گفتم: باشه! اول بگو

ببینم صبونه خوردی یا نه!؟ گفت: فقط یه

چای با خرما خوردم. گفتم: من دلم حلیم

میخواد اگه میشه بریم اول یه حلیم بخوریم

و رفتیم یه جایی که شرابی میشناخت و خوب

بود. ماجرای اون روز ما از همون حلیم

خوری شروع شد!  آقای مغازه دار از شرابی

جون پرسید: آقا روغن روی حلیمتون رو روغن

حیوانی بریزم؟؟ البته اگه خانم دوست

دارن؟!! شرابی ازم پرسید و منم گفتم: من

دوست دارم خوب مقوی هم هست! شرابی دیگه

ول نکرد و بحث قوی بودن مردا رو پیش کشید

که باید به خودشون برسن و همیشه چیزایی

بخورن که بتونن هر شب داماد بشن!! (این

جملهء خودش بود٬ بدون کوچکترین دخل و

تصرفی!)حرف به عروسی و دامادی و اینا که

رسید من گفتم: من دلم میخواد یه شوهری

داشته باشم که همیشه برام سورپرایز داشته

باشه! و من عاشقش باشم و اونم منو دوست

داشته باشه! بعد هم کلی از بیچاره شریعتی

سوء  استفاده کردم که گفته بود دوست

داشتن از عشق برتر است!! بعد از حلیم

وقتی از مغازه اومدیم بیرون شرابی گفت:

وای آدم که شکمش سیر میشه خوابش میگیره!

گفتم: آره! ولی خوب فعلا که چاره ای نیست

باید بیدار باشی! شرابی گفت: ولی ما

میتونیم بریم آپارتمان من و یه کم

استراحت کنیم !! من میدونستم اگه بریم

خونه خوب حتما یه اتفاقی میفته ولی برام

مهم نبود و قبول کردم و رفتیم. وقتی

رسیدیم شرابی به من پلاکش رو گفت و پیاده

ام کرد و گفت: تا تو برسی جلوی آسانسور

منم ماشینو پارک میکنم و میام اگه توی

آسانسور کسی نبود با هم میریم ولی اگه

نبود سوار نشو و صبر کن تا خلوت بشه و

بعد بیا! گفتم: باشه ولی امیدوارم که کسی

نباشه چون من حوصلهء این مسخره بازیها رو

ندارم! ولی خوب از اونجایی که خداوند

همیشه با ما برای مهر ورزیدن همکاری

میکنه کسی نبود و ما با هم رفتیم!

آپارتمانش واقعا شیک بود و من توی همون

لحظهء ورود خوشم اومد! رفتیم تو و شرابی

کتری گذاشت که چای درست کنه البته به

پیشنهاد من و وقتی از آشپزخونه اومد توی

نشیمن دید بنده با یک بلوز و شلوار روی

یکی از مبلهای تکی نشسته ام!! چیزی نگفت

و رفت سمت ضبط و یه موزیک ملایم گذاشت و

اومد پیش من و روی مبلی که دو نفره بود

نشست و لی اگه دستشو دراز میکرد میتونست

دستمو بگیره و همینکارو هم کرد! من ساکت

بودم و شرابی هم همینطور فقط دستمو نوازش

میکرد بعد از چند دقیقه صدای کتری درومد

و شرابی گفت: پاشو بریم چای درست کنیم و

رفتیم توی آشپزخونه و چای دم کردیم و

دوباره برگشتیم توی نشیمن. اینبار شرابی

دستشو انداخت دور کمرمو منو نشوند روی

کاناپه و خودش هم نشست کنارم. بهم گفت:

میدونستی خیلی بلایی؟! گفتم: آره! تو هم

فهمیدی!!؟؟ و خندیدیم. بعد منو بوسید.

برای اولین بار و خیلی آروم و سریع لبمو

بوسید. چیز خاصی از اون بوسه نفهمیدم.

خیلی سریع بود و انگار میخواست عکس العمل

منو ببینه. گفت: میخوای خونه رو ببینی .

گفتم: آره. همه جای خونه رو بهم نشون

داد. خیلی دنج و عالی بود. جون میداد که

جایی باشه برای بعدازظهرهای عاشقانه و

نقاشی٬ که شد!!  شرابی خیلی با احتیاط

عمل میکرد و همش میترسید که من رم کنم.

ولی من دلم میخواست تجربه کنم و از شرابی

هم خوشم میومد. وقتی در اتاق خواب رو باز

کرد همه چی برای یه زندگی دو نفره مهیا

بود برگشتم و روبروش وایستادم . یه ده

دوازده سانتی ازم بلند تر بود ولی خیلی

متناسب بود. همینطوری که نگاش میکردم ازش

پرسیدم: سیبیلاتو چند وقته نزدی که اینقدر

شده؟! قاه قاه خندید و گفت: همچین منو

برانداز کردی که گفتم الان چی میخوای بگی!

گفتم: نه برام جالبه بدونم چون مثل اینکه

خیلی خوب میدونی چقدر با این سیبیلا چهره

ات بهتره و این سیبیلا خاصت میکنه! شرابی

بازم خندید و بغلم کرد سرم روی شونه اش

بود و وقتی سرمو برگردوندم و یه کم بردم

بالا لبم روی لباش بود و من اینبار

بوسیدمش و اونم جواب میداد اولش بوشه های

کوچیک و نرم بود ولی بعدش یه دفه دیگه

بوسیدنهای عاشقانه و لب تو لب بود

( ببخشید که با جزئیات مینویسم. این یکی

از تجربیاتی بود که وقتی از دستش دادم تا

مدتها با خودم مرور میکردم و تا امروز به

کسی نگفته بودم!) خلاصه شرابی منو برد روی

تخت خوابود و خودش کنارم داراز کشید.

بلوزشو دراورد و من طاقباز بودم و شرابی

دوباره شروع کرد به بوسیدن من و همچنان

کنارم بود و جز لبهامون و دستای اون که

به موهای من بود تماس دیگه ای نبود و من

واقعا لذت میبردم چون شرابی بعد از لبام

رفت روی گردنم و گوشهام و نفسش که به

گردنم میخورد واقعا حالمو عوض میکرد.

بلوزمو دراورد و بعد سعی کرد سوتینم رو

باز کنه که نتونست و خودم باز کردم.

کسانی که عاشقانه با همسرشون یا دوست

دختر یا پسرشون س.ک.س داشته اند میدونن

من چی میگم. من واقعا دلم میخواست با

شرابی بمونم و باهاش باشم و اون روز

اولین رابطهء ما بود. وقتی شرابی به

قسمتهای دیگهء بدنم دست زد بهم گفت تو که

باکره ای و نمیشه کاری کرد و ازم پرسید

دوست داری چی کار کنم باهات؟ و بلافاصله

گفت دوست داری برات بخورم تا ارضا بشی و

وقتی دید من مثل گیجها نگاش میکنم گفت:

همهء زنا دوست دارن مطمئن باش خوشت میاد.

منم گفتم باشه چون من تمیز کاریهای لازم

رو انجام داده بودم و از تمیزی خودم

مطمئن بودم ولی خوب وقتی آدم تحریک میشه

عضو جنسیش خیس مشه.( ببخشید) به خاطر

همین به شرابی گفتم پس بذار من یه آبی به

بدنم بگیرم بعد! و شرابی شلوارمو دراورد

و من با شورت رفتم توی دستشویی که البته

با حموم مشترک بود ولی شرابی پشت سرم

اومد و گفت اگه میخوای بهت حوله بدم که

کاملا بدنتو از گردن به پایین آب بگیری .

گفتم: باشه و موهامو جمع کردم و دوش رو

باز کردم و ولی شرابی برام حوله نیاورد و

بعد از دو دقیقه اومد پرسید و گفت شستی

گفتم: اره حوله بده ولی اون اومد توی

حموم و همونطوری خیسو لخت بغلم کردو برد

روی تخت و بدون معطلی شروع کرد به لیسیدن

من! حال بسیار خوبی بود وقتی چند دقیقه

از این حالت گذشت واقعا دلم میخواست

اتفاق دیگه ای بیفته و به شرابی بی

اختیار گفتم: بغلم کن! بغلم کرد و همهء

تنش به همهء تنم چسبیده بود یادمه باهاش

حرف میزدم یادم نیست چی میگفتم دقیقا ولی

یادمه بهش میگفتم: اه مرده شور این مسخره

بازی بکارت رو ببرن! چقدر دلم میخواست

زنت باشم و بدون هیچ دردسری باهات

بخوابم. گفت: ولی اگه بعدا بخوای

ازدواج کنی برات دردسر میشه و منم دوست

ندارم تو دچار مشکل بشی ولی من بهش گفتم:

نه من اینو قبول ندارم به نظر من تو به

فکر من نیستی بلکه میترسی خودت گرفتار

بشی! شرابی گفت: با این حرفا روزمون رو

خراب میکنیم بذار با هم حال کنیم عزیزم و

منو دوباره بوسید و گفت: میخوای برات یه

چای بیارم؟ گفتم: آره. و شرابی رفت که

چای بیاره و شورتشو پوشید. احساس کردم از

حرفم ناراحت شد. رفتم زیر ملافه و منتظر

چای شدم. آورد و من نیمخیز نشستم و چای

رو گرفتم. بالش گذاشت پشتم و گفت: فکرشو

نکن تو خیلی جوونی و حتما ازدواج موفقی

میکنی!! جوابی ندادم. وقتی چاییم نصف شد

گذاشتم توی سینی و بهش گفتم: بیا بغلم

کن. شرابی هم اومد زیر ملافه و بهم گفت:

حرف نزن و فقط سعی کن به احساساتت فکر

کنی و لذت ببری و بعد با شیطنت گفت: یاد

بگیر به درد آینده ات میخوره.( ولی خبر

نداره که آینده ام چی شد!) خلاصه شرابی

دوباره بوسید و همینطوری که رفت روی

گردنم یواش یواش سرشو برد زیر ملافه و من

دیگه نمیدیدم چی کار میکنه ولی ازهمه چی

برای اینکه من لذت ببرم استفاده کرد یه

دستش به سینه ام بود و یه دستش به باسنم

و منو میخورد و حالی داشتم که دوست داشتم

تموم نشه ولی از سروصدای من فهمید که من

ارضا شده ام و خیلی مهربون بغلم کرد و

ازم پرسید حالم خوبه یا نه؟ گفتم : آره و

بهم گفت میره دست و صورتشو بشوره و ازم

خواست که استراحت کنم. وقتی برگشت شلوارش

پاش بود و خیلی آروم بود. بهش گفتم: تو

چی؟؟! گفت: وقتی تو ارضا بشی انگار من

ارضا شده ام و دیگه برام مهم نیست و به

شوخی گفت: هدف ما جلب رضایت شماست!!  به

آرومی از جام بلند شدم و رفتم توی حموم و

دوباره دوش گرفتم و از شرابی حوله گرفتم.

لباس پوشیدم و موهامو باز کردم و رفتم

توی نشیمن. شرابی نشسته بود روی همون مبل

دونفره٬ رفتم توی بغلش نشستم و سرم روی

شونه اش بود یه حال عجیبی بود یه طوری

مثل دوست داشتن٬ اعتماد٬ مهربونی٬ نیاز٬

شادی و حتی اندوه. توی گوشش گفتم: دوستت

دارم! لبمو بوسید و گفت: باشه ولی سعی کن

وابسته نشی! از بغلش بی هیچ حرفی اومدم

بیرون و از اینکه بهش گفته بودم پشیمون

شدم و احساس میکردم دلم میخواد جیغ بزنم

ولی رفتم روی یه مبل دیگه نشستم و برای

چند دقیقه ساکت بودم.

 

 متنفرم از این مردایی که نمیفهمن که اگه

توی این لحظه ها خفه بشن کسی نمیگه لالن.

خانمهایی که این مطلب رو میخونن میفهمن

من چی میگم وقتی به یه مردی میگی دوستت

دارم فوری میخواد بهت بگه: ببین عزیزم

این مشکل توئه! و سعی میکنه یه مسئلهء

کاملا احساسی رو منطقی جواب بده!

 

اینروزا که بهتر فهمیدم میبینم وقتی

روانشناسا میگن وقتی زنی س.ک.س داره

هورمونهاش براش تصمیم میگیرن یعنی چی!

چون من با هر کی رابطه داشتم بلافاصله با

همهء وجودم میخواستمش و دلم میخواست

باهاش ازدواج کنم. خلاصه اون رو ز به

همینجا ختم نشد و شرابی خیلی ریلکس تر از

من بود. من نمیدونم دقیقا از چی ولی

بهانه گیری میکردم. شرابی یه طرح ازم

کشید و هی بهم گفت: بداخلاق! یه کم لبخند

بزن بذار خوشگل بشی ولی من انگار کشتیهام

غرق شده بود. خابم میومد و به شرابی

گفتم: میشه یه ساعت بخوابم؟ گفت: آره وقت

داریم بخواب وقتی بیدار شدی زنگ میزنم

غذا بیارن و نهار میخوریم. گفتم باشه و

بلند شدم رفتم توی اتاق خواب و به شرابی

گفتم میشه این ملافه رو عوض کنیم یه کم نم

داره! و بیچاره برام تخت رو مرتب کرد و

خیلی سعی کرد باهام مهربون باشه حتی یه

ده دقیقه ای که من توی تخت بودم اومد

ببینه من خوابم یا بیدار و وقتی دید

بیدارم گفت: راستش منم یه کم خوابم میا

میخای بغلت کنم فقط با هم بخوابیم.

جوابشو ندادم و فقط یه کم بهش جا دادم که

بخوابه. سعی کرد سرمو بگیره روی سینه اش

و  من خیلی آروم توی بغلش خوابیدم و بعد

که بیدار شدم گفت که نتونسته بخوابه و

داشته به یه طرح فکر میکرده و از این

حرفا. نهار رو سفارش داد اوردن از کبابی

نزدیک خون. ( دفهء اولش نبود میشناختنش!)

خلاصه بعد از نهار گفت هر وقت دوست داشتی

بریم. چیز خاصی نگفتم. بهم مداد و کاغذ

داد و گفت که منم یه طرح ازش بکشم. منم

کشیدم ولی به جای گوشاش روی سرش شاخ

کشیدم. هم خندید و هم بهش برخورد! گفت:

منظورت چیه؟ گفتم: هیچی من هر چی دیدم

کشیدم! گذشت کرد و ادامه نداد و دوباره

چای آورد و بهم گفت: ببین مهرانه جان من

نمیدونم از چی ناراحتی ولی میخوام یه

چیزی رو بهت بگم. من و تو میتونیم دوستای

خوبی باشیم ولی هیچوقت فراموش نکن من زن

دارم و یه بچه! من هر کاری از دستم بر

بیاد برای تو میکنم ولی بذار حال کنیم و

از رابطه لذت ببریم. تو وقتی اخم میکنی و

میری تو خودت اصلا خوب نیست و همه معذب

میشن! یه کم بزرگ شو و واقعی تر به مسائل

نگاه کن! این نفر دومی بود که به من

میگفت بزرگ شو! و من سعی کردم آروم تر و

مهربون تر باشم و به این فکر میکردم که

دیروز چه ذوقی داشت وقتی با من قرار

گذاشت و امروز چقدر سعی کرد به من خوش

بگذره و خلاصه کوتاه اومدم. بعدازظهر اول

من از خونه رفتم بیرون و رفتم سر خیابون

بعد هم شرابی اومدو سوارم کرد و با هم

رفتیم پارک لاله! گفت که یه کار کوچیک

داره اونجا و منم یه سری به غرفه ها زدم

و برام جالب بود. یه قاب دیدم که خوشم

اومد و بلافاصله برام خرید! و بهش گفتم

بریم گالری. گفت: نه میخوام امروز فقط من

و تو با هم باشیم و هیچکس دیگه رو

نبینیم.  گفتم: باشه. و دوباره توی پارک

راه افتادیم و سعی کردم مثل آدمای بالغ و

عاقل رفتار کنم ولی توی ذهنم پر از سوال

بود. خلاصه وقت خداحافظی رسید و منو رسوند

و وقتی میخواستم پیاده شم بهم گفت: فردا

که جمعه است هیچی. ولی شنبه منتظرم

ببینمت. گفتم: من با مامانم میرم گالری ٬

میخواد آقای دلخواه رو ببینه و باهاش حرف

بزنه. ولی من هر خبری شد بهت میگم

سعی کن تو نباشی و مامانم تورو نبینه.

گفت:باشه.اینطوری بهتره چون من زیاداینجاها

میام بهتره منو نشناسه! و به این ترتیب

اولین رابطهء پر از احساسات تازهء من با

شرابی شروع شده بود. من همش به شرابی فکر

میکردم و دوست داشتم پیشش باشم ولی وقتی

پیشش بودم از چیزی عصبانی بودم که

نمیدونستم چی بود و همین کلافه ام میکرد.

به زودی آپ میکنم و بقیهء داستان خودم و

شرابی جون رو براتون میگم. مواظب خودتون

باشید.

نوشته شده توسط مهرانه  در ساعت 5 AM | لینک  | 

 

 

سلام و سلام و سلام. سال نو مبارک. امیدوارم امسال خیلی خوب شروع شده باشه و خیلی بهتر پیش بره. دوستای عزیز و خوبم من سال تحویل خواب بودم و راستش دقیقا نمیدونم سال تحویل ساعت چند بود فقط میدونم پنجشنبه روز اول فروردین بوده! یکی از اتفاقای خوبی که افتاد این بود که یک پسر سیاه پوست اهل آفریقای جنوبی که در همسایگی من زندگی میکنه برام گل فرستاده و روی کارت نوشته از طرف تام برای همسایهء ایرانی به مناسبت سال نوی ایرانی! خیلی خوشم اومد و برای اینکه تلافی کنم روز سیزده بدر دعوتش کردم بیاد آپارتمان من و با هم غذا بخوریم نمیدونید وقتی حال منو دید چقدر تاسف خورد و هی منو با عکسام مقایسه میکرد و میگفت تو باید بیشتر مواظب خودت باشی و وقتی عکس آخرین دوست پسرمو زیر شیشهء میز دید یه ضربهء آروم زد روی عکس و گفت: من این حرومزاده رو چند باری دیده بودم ! گفتم: که ما خیلی بد میدونیم به کسی بگیم حرومزاده! گفت: برای من مهم نیست! شما چی رو بد میدونید و چی رو خوب! من نظر خودمو گفتم. کلی برام گیتار زد و آواز خوند و توی چند ساعتی که پیشم بود واقعا بهمون خوش گذشت و هیچ اتفاق خاصی هم نیفتاد!! فقط وقتی میخواست بره بهم گفت: اگه بد نمیدونی برای خداحافظی بغلت کنم! گفتم: نه٬ اشکالی نداره  و خیلی دوستانه زد پشتمو برام آرزو کرد که سال خوبی داشته باشم!  خیلی احساس خوبی داشتم وقتی بهم گفت: اگه کار داشتی فقط منو خبر کن! خدا خیرش بده.  خب دیگه بریم سر داستان خودمون.

 

بله٬ از اولین تماس من با شهرابی فقط یک ساعت گذشته بود که منو توی یه خیابون خلوت بوسید!!! البته خیلی نرم و از روی گونه ا! و گفت: از اون شبی که برای اولین بار دیدمت و رسوندمت همش به یادتم و خیلی منتظر تلفنت بودم.  گفتم: ولی من میخواستم هفتهء بعد بهت زنگ بزنم امروز هم اتفاقی شد که بهت زنگ زدم!! و با شیطنت خندیدم! شهرابی خیلی دلش میخواست با من دوست باشه٬ اینو از همهء حرفا و رفتاراش میشد فهمید! ولی خوب منم خیلی سیاست نداشتم و ناشیانه حرفمو میزدم و وقتی بهم گفت که به نظرش من خیلی خوشگلم منم در جواب گفتم: شما هم خیلی جذاب و مردونه هستید و آدم دوست داره همش پیشتون باشه! که شهرابی گفت: لطفا نگو شما اسممو صدا کن: بگو...  یا اگه دوست داری فامیلیمو بگی بدون آقا بگو. گفتم باشه شرابی جون! از اینکه بهش گفته بودم شراب کلی میخندید و میگفت اگه من شرابم پس تو چی هستس که آدمو اینطوری مست میکنی!؟ البته از این هندونه ها تا آخر دوستیمون زیاد زیر بغل من گذاشت ولی من باهاش دربارهء احساسم صادق بودم و از هر چیزی خوشم میومد راحت میگفتم.

 

رابطهء منو شراب جون شروع شده بود و محدثه نگران بود و مرتب به من میگفت بابا این مرتیکه زن داره اگه زنش بفهمه بدبختت میکنه ولی من گوشم بدهکار نبود! شهرابی خیلی پولدار بود و غیر از خونه ای که توی شهرک داشت که زن و بچه اش توش بودند یه آپارتمان هم توی ازگل داشت که من خیلی با فضاش حال میکردم خیلی نقلی بود ولی واقعا شیک بود شهرابی برای اینکه خیال خودشو منو با هم راحت کنه سه هفته که از رابطمون گذشته بود یه روز که من توی گالری پیش محدثه بودم و دلخواه هم بود وشهرابی هم تازه رسیده بود و داشت از سرد شدن هوا مینالید در جواب من که بهش گفتم: شما که احتیاج ندارید کار کنید چرا نمیاید اینجا برای خودتون نقاشی بکشید و تازه میتونید مغازتون رو هم اجاره بدید!  گفت: شما بهتره یه فکری به حال خودتون بکنید که همیشه پیش دوستتون باشید! و خندید! گفتم: آره من خیلی محدثه رو دوست دارم و معمولا کارمو زود تموم میکنم که بتونم یه ساعت زودتر بیام بیرون که بیام اینجا و محدثه رو ببینم! شهرابی گفت: خوب اگه دوست داشته باشید میتونید بیاید اینجا چون از نقاشی هم سر در میارید هم میتونید بیاید اینجا تمرین کنید و نقاشی بکشید و هم با محدثه خانم همکاری کنید البته تا نظر آقای دلخواه چی باشه! دلخواه بیچاره چی میتونست بگه شهرابی اونقدر موجه و مثبت بود که یک درصد هم آدم بهش شک نمیکرد اینو محدثه میگفت! ولی کار به این سادگیها هم نبود! من باید مامانم اینا رو هم راضی میکردم! عمه مهوش که نبود و همهء امید من اول خدا بود و بعد هم محدثه! یک روز تمام بهش التماس میکردم که این پیشنهاد رو اون جلوی مامانم مطرح کنه به این صورت که ٬ من از محل کارم گله کنم محدثه هم بگه میخوای من با اقای دلخواه صحبت کنم و ببینم اگه میشه بیای گالری کار کنی تازه میتونی نقاشی هم بکنی! ولی تا این نقشه عملی بشه جون من به لبم رسیده بود ولی خودمونیم من عاشق شهرابی شده بودم و خیلی دلم میخواست باهاش تنها باشم مطمئن بودم که باهاش دوستی خوبی خواهم داشت! بالاخره جمعهء موعود رسید و محدثه اومد خونهء ما!!

 وای محدثهء بلا هر جا هستی امیدوارم که خیلی خوب باشی و سال خوبی هم داشته باشی.  محدثه تا رسید خونهء ما ظهر بود یه ظهر جمعه! اولین حرفی که بعد از احوالپرسی زد این بود: اجازه میدید من اول نمازمو بخونم!!!!! تا محدثه بره وضو بگیره مامانم بهم گفت که براش سجاده آماده کنم ! ولی من میدونستم که این یه ترفنده  و تازه دست گرمیه برای شیره مالیدن سر مامانم! محدثه نمازی خوند که هیچ وقت مشابهش رو ندیده بودم نمیدونم چند بار دولا راست شد ولی یادمه که به من که غش کرده بودم از خنده میگفت: زهر مار که من به خاطر تو باید تن به چه کارایی بدم و چه فیلمایی بازی کنم! وقتی نمازش تموم شد اومد تو ی نشیمن و مامانم براش چایی آورد و گفت: قبول باشه عزیزم! محدثه هم مثل خاله خانما گفت: ممنون قبول حق باشه! وای که چقدر خوبه که آدم تو خونه نماز بخونه! گفتم مگه امروز شما نماز جمعه بودید حاج خانم!؟  یادش به خیر نتونست خنده اش رو کنترل کنه گفت: نه بابا منظورم محل کارمه اونجا یه کم سختمه نماز بخونم ولی باید بخونم چون تا برسم خونه دیگه  نمازم قضا شده! مامانم گفت: باریکلا که نماز میخونی! هیچی جز این برای آدم نمیمونه! و خلاصه حرف رسید به کار و حقوق و از این حرفا که من شروع کردم به نالیدن که آره: من کارمو دوست ندارمو خیلی محیطش خشک و جدیه و با روحیهء من سازگار نیست و از این جفنگیات که محدثه حرفمو قطع کرد و گفت به نظر من آدم باید کارشو دوست داشته باشه تا کاملا درباره اش احساس مسوولیت کنه و حرفو کشوند به اینکه کارفرما هم باید به کارمندش اطمینان داشته باشه و کارفرماش (آقای دلخواه) بیشتر روزا نیست و محدثه توی گالری تنهاست و از این حرفا و با هر بدبختی بود پیشنهاد رو داد!! با بی میلی گفتم: آخه اون یه فینگیل گالری دو تا آدم میخواد چی کار؟! که محدثه گفت: آخه دیده که چند بار چند تا دختر دانشجو اومدن برای کار اونجا سوال کرده اند ولی دلخواه گفته خوب بعضی از نقاشی ها اینجا امانت هستند و من دست هر کسی نمیتونم کلید بدم! این شد که من گفتم نمیدونم حالا تو با آقای دلخواه صحبت کن ببینیم چی میشه! محدثه گفت: بابا دلخواه خیلی منو قبول داره تازه تورو هم که دیده و میشناسه فکر نکنم مخالف باشه و سریع به مامانم گفت: نظر شما چیه خانم میرچی تازه اونجا میتونه نقاشی هم بکشه و تمرین کنه! مامانم گفت: من باید با باباش صحبت کنم ولی شما هم بهتره اول از آقای دلخواه سوال کنید که هنوز هم برای اونجا کسیرو میخوان یا نه!! یکی نبود بگه : آخه مگه دلخواه میتونه نخواسته باشه! این شد که فرداش محدثه از همون گالری اول به من زنگ زد تولیدی و باهام چک کرد و بعدش هم به مامانم زنگ زده بود و خبر موافقت دلخواه رو داده بوده! وقتی برگشتم خونه مامانم گفت: محدثه زنگ زده بود و اینطوری گفت ولی بهتره اول ما به مدیر تولیدی زنگ بزنیم و با ایشون صحبت کنیم بعد ببینیم چی میشه!  مامانم زنگ زد به آقای ناصحی( همسایه مون که شمارهء خونهء مدیر تولیدی رو بگیره!) مامانم خودش با مدیر تولیدی حرف زد و بهش گفت که مهرانه یه شغلی مناسب با رشتهء تحصیلیش پیدا کرده که در صورتیکه از نظر شما اشکالی نداشته باشه میخواد که شغلش رو عوض کنه! ولی مدیر به مامانم گفت: کاش ما زودتر میدونستیم و یه نفر رو جایگزین میکردیم و ... که آخرش قرار شد تا آقای مدیر کسی رو پیدا میکنه من همچنان برم اونجا و به کارم ادامه بدم! بعد از تلفن مامانم به مدیر تولیدی منم زنگ زدم به محدثه و جریان رو بهش گفتم. محدثه پیشنهاد داد که خواهرش رو معرفی کنیم اونجا ولی من مخالفت کردم و قانعش کردم که ممکنه هرگونه سوتی ای پیش بیاد و بهتره اونا خودشون یه نفر رو پیدا کنند و البته به علت کمبود کار و زیادی آدم بیکار یه نفر ۴ روز بعد پیدا شد که جایگزین بشه!  روز چهارشنبه بود که من وقتی رفتم تولیدی دیدم یه خانمی ساعت ۱۱ اومد اونجا و گفت که با آقای مدیر وقت ملاقات داره! بعد از یک ساعتی که با مدیر صحبت کردند آقای مدیر آوردشون توی اتاق من و به من گفت: خانم میرچی لطفا خانم رو راهنمایی کنید و تا پایان ساعت کاری بمونید و دفاتر رو به ایشون تحویل بدید و تسویه بگیرید و به سلامت . موفق باشید! تا ساعت سه و نیم موندم و دفاتر رو تحویل دادم و وسایلمو جمع کردم بعلاوهء گلی که حیدری بهم داده بود و دیگه کاملا خشک شده بود. از اتاقم اومدم بیرون و رفتم با همکارام خداحافظی کردمو و با حیدری هم همینطور و حیدری گلو تو دستم دید و اومد نزدیکتر و گفت:اااا این همونه؟! گفتم: بله! میخوای بدمش به خودت؟ گفت: نه. اومدم بیرون و زنگ زدم به شرابی جون و باهاش قرار گذاشتم برای اینکه زیاد وقت تلف نکنیم نصف مسیر رو خودم رفتم.  رفتیم یه کافی شاپ که الان اسمش یادم نیست و سیر تا پیاز ماجرا رو براش تعریف کردم و بهش گفتم که مامانم موافقت کرده و امروز هم تسویه گرفتم! گفت اگه به خونه نگفتی هنوز شب که رفتی خونه بگو که فردا آخرین روز کاریته و صبح زود مثل بقیهء روزا بیا بیرون و من میام دنبالت و میتونیم تا غروب با هم باشیم! این تنها قراری بود که مثل یه راز بین من و شهرابی موند و من حتی به محدثه هم نگفتم!  فردا صبح به مامانم گفتم: من بعد از اینکه کارم توی تولیدی تموم شد میرم گالری البته اول زنگ میزنم میپرسم اگه آقای دلخواه بود میرم که باهاش صحبت کنم ولی مامانم گفت: نه بذار روز اول من میخوام باهات بیام که خودم این آقای دلخواه رو ببینم! دلم یه کم شور زد ولی خوب با وجود محدثه زود یادم رفت و به مامانم گفتم: باشه پس من امروز نمیرم گالری و عصر میام خونه و شب به محدثه زنگ میزنم و ببینم اگه شنبه آقای دلخواه بود با هم میریم اینطوری بهتره! وقتی مامانم گفت: آره ٬ دیگه خیالم راحت شد که اوضاع روبراهه! و رفتم سر خیابون که یک روز کامل رو با شرابی جون به سر ببرم و خوش باشم.

نوشته شده توسط مهرانه  در ساعت 2 AM | لینک  | 

 

 

سلام و هزاران سلام به همهء دوستای نازنینم. ممنون از همهء کسانیکه اومدن و خووندن و لطف کردن منو از نظرشون آگاه کردن. خواهش میکنم دوستایی که تحمل روراستی رو ندارن و منو متهم به هر چی میکنن لااقل اینقدر شهامت داشته باشن که نظرشونو خصوصی اعلام نکنن. اگه فکر میکنین که حق دارین توهین کنین پس لطفا جرات کنین علنی توهینتونو بکنین تا بقیه هم از نظرتون آگاه بشن!  همهء ما در زندگیمون اشتباه کرده ایم و من شاید بیشتر ولی این به این معنی نیست که شما بیگناهید!!

 

خوب دیگه با پوزش از بقیه دوستان میرم سر بقیه داستان زندگیم. به هر حال دوستی منو حامد هم ختم به جدایی شد.  من معمولا ناراحتیم برای از دست دادن دوست پسرام حداکثر ۲ هفته طول میکشید وفورا درصدد برمیومدم دوست تازه ای پیدا کنم.  گفتم که پیام یه کار برای محدثه پیدا کرده بود توی یه گالری نقاشی که مال یکی از آشناهاش بود. اولین باری که رفتم اون گالری مثل یه روح سرگردان بودم٬ احساس میکردم رفتم توی بهشت!  خیلی احساس نزدیکی میکردم با فضا. هنوز هم همینطورم وقتی میرم توی گالری های هنری و نقاشیها رو میبینم برای چند روزی توی یه حال دیگه ام.  ( حالی که اونقدر منو قوی میکنه و بهم اعتماد به نفس میده که یکی از دوست پسرام که اینجا پیشم بود منو از رفتن به گالری منع کرده بود!! حالا به موقعش میگم براتون) خلاصه محو تماشای نقاشیها بودم که محدثه صدام کرد و یه آقایی رو بهم معرفی کرد و گفت مهرانه جان ایشون هم آقای شهرابی هستند و یکی از شرکای آقای دلخواه!( آقای دلخواه آقایی بود که پیام محدثه رو بهش معرفی کرده بود و بیشتر روزا ایشون توی گالری بودن و آقای شهرابی کمتر سر میزد و جای دیگه مغازه داشت و توی کار فرش بود) با هم دست دادیم و آشنا شدیم. محدثه به آقای شهرابی گفت دوستم نقاشی میکنن و خط خوبی هم دارند! آقای شهرابی که بعدها من و محدثه اسمشو گذاشتیم "شهین" که راحتتر درباره اش حرف بزنیم ازم پرسید که چند سالمه؟ منم همون حرف احمقانهء شما چی حدس میزنید و چند سال خوبه باشم و از این چرندیات تحویل دادم! آقای شهرابی گفت: بهت میخوره ۲۱ یا ۲۲ ولی خوبه اگه ۱۸ سالت باشه!! گفتم همیشه اونی که ما دوست داریم نیست و من تازه ۲۲ رو تموم کردم و توی ۲۳ سال هستم. آقای شهرابی گفت: خوب همهء نقاشیها رو دیدی یا نه؟ گفتم تقریبا" ولی دوست دارم دوباره ببینمشون! با هم راه افتادیم و نقاشیها رو تماشا کردیم دو تا از تابلوها واقعا زیبا بودن و من مدت طولانی جلوشون ایستادم و درباره شون با شهرابی حرف زدیم. دیگه خلاصه صحبت به اینجا رسید که الان چی کار میکنید که من گفتم من توی یه تولیدی لباس کار میکنم و دیپلم هنر دارم و دانشگاه هم جریانش این بوده که یکیش به خاطر رشته و دیگری به خاطر شهر انتخابیم مورد موافقت خونوادم قرار نگرفتن! خلاصه یه ۲۰ دقیقه بعد من به محدثه گفتم: من دیگه میرم داره دیرم میشه. محدثه هم گفت اگه ۱ ساعت دیگه صبر کنی پیام میاد دنبال منو تورو هم میرسونیم. گفتم: نه حوصلهء پیام رو ندارم یاد حامد میفتم!! توی همین بحثا بودیم که دلخواه( که ما اسمشو گذاشته بودیم دلبر البته خیلی هم دلخواه نبود!!) اومد و گفت: مهرانه خانم چطور بود؟ خوشتون اومد؟ گفتم: آره مخصوصا از اون دو تا تابلوی اونوری. گفت: باید هم خوشتون میومد اونا از کارای بینظیر آقای شهرابیه!!!!! و شهرابی رو صدا کرد و شهرابی هم با اون سبیلهای تابیده پیپ به دست اومد سمت ما! (( وای خدای من شهرابی نقاش بود و صداشو درنیاورده بود و من فکر میکردم اونجا سرمایه گزاری کرده فقط و شغلش چیز دیگه ایه!)) من مثل احمقا یه دفه بدون مقدمه به شهرابی گفتم: خیلی بدجنسین!!!!!!!!!! چرا نگفتید که اون تابلوها کار شماست؟؟! شهرابی با خنده گفت: ترسیدم مجبور شم بعدش بگم قابل شما رو نداره!! و همه خندیدن. من این پا و اون پا میکردم که هر چه زودتر برم چون خیلی دیرم شده بود که شهرابی پرسید: مسیرتون کدوم سمته؟ گفتم: ستارخان. گفت من میرم شهرک غرب ولی اگه مایل باشید شما رو هم توی مسیر میذارم و از اونطرف میرم٬ من که مامانم منتظرم نیست!! تشکر کردم و گفتم: نه مزاحمتون نمیشم الان یه آژانس میگیرم و خودم میرم. گفت: تعارف نکنید میرسونمتون٬ دفهء بعد با آژانس برید.  با هم از گالری زدیم بیرون. ماشینشو یه خیابون پایینتر پارک کرده بود تا اونجا کنار هم قدم زدیم. شهرابی قدش معمولی بود نه خیلی بلند بود نه کوتاه صورتش هم خیلی آروم و مهربون بود و تنها چیزی که خیلی توی صورتش جلب توجه میکرد سبیلاش بود که مثل سبیل ناصرالدین شاه بود!  خیلی هم مهربون بود. رسیدیم به ماشینو سوار شدیم. گوشهء آینهء ماشین عکس یه دختر کوچولو بود که گفت این دخترمه رکسانا! ۴ سالشه و خیلی شیطونه! گفتم: ااااا مگه شما متاهلید؟ گفت: بله. من ۷ سال پیش ازدواج کردم و همین یه بچه رو دارم.  من یه دفه بی اختیار آه کشیدم. ولی شهرابی گفت بهم نمیاد؟؟؟؟ گفتم: نه٬ اصلا". من فکر کردم شما شاید ۳۰ سالتون باشه ولی شهرابی ۳۶ سالش بود!!!  یه چند دقیقه ای بینمون سکوت شد. ازش پرسیدم از زندگیتون راضی هستید؟ گفت نه زیاد چون خانمم خیلی سرده ( دقیقا همین کلمه بود٬ سرد!) گفتم: یعنی چی که سرده؟! گفت: راستش از وقتی دخترم به دنیا اومده خانمم دیگه مثل قبلنا نیست و خیلی رابطمون گرم و مثل همهء زن و شوهرا نیست.   گفتم یعنی از نظر روابط زناشویی؟ گفت: آره دیگه خانمم از همون چند سال پیش که حامله شد و یه کمی مشکلات زنانگی براش پیش اومد و ما مجبور به رعایت و عدم رابطه شدیم تا دخترم دنیا بیاد دیگه کم کم احساس کردم از هم دور شدیم و یه خطایی هم از من سر زد که باعث شد دیگه اون رابطهء نصفه نیمه هم کلا" قطع بشه.  با خنده پرسیدم: چه خطایی ازتون سر زده بود؟ گفت: بماند. منم گفتم: حتما یه کاری کردید که خانمتون دیگه دوستون نداره. گفت: طبیعت مرد یه جوریه که نمیتونه بدون زن باشه. گفت: من یه دختر خاله دارم که قبل از ازدواجم ۷ ماه باهاش نامزد بودم و خیلی هم دوسش دارم ولی خونمون به هم نخورد و نتونستیم با هم ازدواج کنیم و من با خانمم ازدواج کردم و اون هم با یه آقایی که همکارش بود ازدواج کرد ولی ۲ سال بعد طلاق گرفت. من تو مدتی که خانمم باردار بود یه بار که رفته بودم به خالم سر بزنم دیدم دختر خالم هم اونجا بود شب بردم برسونمش خونش و چون خانمم خونهء مادرش بود و منم اگه میرفتم خونه تنها بودم بهش گفتم اگه دوست داری بیا بریم خونهء من خانمم نیست اونم گفت: نه ٬ اگه تو دوست داری تو بمون اینجا!! خلاصه به یاد ایام جوانی و دوران نامزدی شیطون رفت تو جلدمون و اون شب که موندم خونش باهاش خوابیدم!! ولی از بعد از اون دیگه حال خونه رفتن نداشتم! وقتی دخترم به دنیا اومد یه چند وقتی به خاطر دخترم بیشتر میرفتم خونه و البته وقتایی که خونه نمیرفتم خانمم فکر میکرد برای کارام رفتم شهرستان ولی بالاخره یه روز فهمید که من زیر سرم بلند شده ولی چیزی نگفت چون البته نفهمیده بود کسی که من باهاش در ارتباطم دختر خالمه! اگه میفهمید شاید عکس العملش فرق میکرد ولی به هر حال بهم گفت من اگه توی این خونه موندم فقط به خاطر این بچه است وگرنه یه لحظه هم نمیمونم!!  الان مدتها از اون ماجرا میگذره و ارتباط من و دختر خالم هم قطع شده چون برای اون هم یه خواستگار پیدا شده و میخواد دوباره ازدواج کنه. خیلی حال بدی داشتم. گفتم: خیلی متاسفم ولی خوب من معتقدم وقتی آدم ازدواج میکنه دیگه باید چشمشو روی بقیه ببنده و فقط با زن یا شوهر خودش باشه. حالا شاید شما هم به قول خودتون شیطون رفته بوده توی جلدتون ولی میتونستید همون یه بار باهاش بخوابید و بعد هم فراموش کنید!! گفت: من و دختر خالم همدیگه رو دوست داریم ولی من مشکلم این بود که زنم منو جذب نمیکرد. لوندی و شیطونی دختر خالم رو نداشت!! توی دلم میگفتم: مرتیکه نشسته زنشو با دختر خالش مقایسه کرده بیشعور!! گفتم: خوب معلومه چون همهء آدما با هم فرق دارن! م